قصه طعم زندگی از این نیت آغاز تا مقصود پایان پر دلتنگی در این حجم لحظه ها تا بیداد غفلت لبریز شرمندگی در این عصر مصنوعی شدم طعمه تکرار خودمم تکراری غرق پرسه های این قفس نفس گیر از جنس اشفتگی همچنان دوره میکنیم حسرت و تنهایی مغلوب ناامیدی از سادگی حقیقت تا شوق وسوسه ها درگیر نیرنگی در پی طلوع خوشبختی باز اسیر غروب ناکام بغضی بی اشتها از پس روزها در عصری از طعم دیوانگی
برچسب:
نویسنده: آتنا حکیمی
سلام با من و تنها هایی منمن و بی همراهی
من و خسته از این همه بودن و نبودن ها
من و غم بر دل نشسته
من و نبودنی کسی
من و انانانی که بودن اما حالا نیستند
جدال بین من و من و من خسته ام
چه کسی در این رهگذر زمان می آید تا بلکه شاید کمی بزاید کمی غمن از دل و روح
دیگر همرویی نیست
جامعه و من و انانان به خون نشسته
واتساپ و بقیه مزخرفات دیگر که هیچکدام چنگی به دل که نزد هیچ بلکه دیگران را از هم جدا کرد و دیگر نمیدانم کجاها هستند
شاید خنده دار باشد نوشته هایم اما غمگی به وسعت تمامی زندگی بر دل هست لب می خند اما دورغی چشم میگرید اما پنهانی
خدایا خسته ام میشود تو بیایی کمی با من سخن بگویی این جا شده ماتمگده هیچکس نیست
من هستم و تو
جایگاه و مقامی خوبی بهم لطف کردی اما پس چرا من خوشحال نیستم
چه کنم مممممممممممممممممممممممممممممممممم
برچسب:
نویسنده: آتنا حکیمی